اما تازه دارم میفهمم که باید تو این روز هر انسانی به خدای خودش تبریک بگه .... به اون که با ظرافت میافرینه با مهربانی و سعه صدر انسان رو مختار میذاره تا زندگی کنه ... و بعد با دستاوردهاش به پیشگاه اون بره ... وای خیلی قشنگ این جریان خلقت ..... باید بهش تبریک گفت همونطوری که شایسته وجود نازنینش....![]()
همون چیزی که خدا در پایان خلقت کائنات به خودش گفت :
" فتبارک الله احسن الخالقین "
امروز به این فکر کردم که من یه بچه نا خواسته بودم ... خب پدر مادرم منتظر من نبودن اما خدا خواست .... خدایی که جهان به این زیبایی و هدفمند افریده ... پس از یان افرینش هم هدفی داشته ... نمیدونم من تونستم که اون هدف رو براورده کنم یا نه ؟
امروز فکر کردم من که به اراده خداوند خلق شدم پس خیلی باید به این تولد افتخار کنم . قصد دارم امسال روز تولدم برای خدا گل بخرم بهش بگم که چقدر دوستش دارم که برای وجود من اهمیت قائل شده ... دوست داشته من زندگی کنم ....
این سال ... یعنی آغاز ۳۰ امین سال زندگیم،بهترین آغاز برای منه ... یه اغاز جدید....
از خستگی جلو برنامه تلوزیون خوابیدم ... بعد از یه خواب کوتاه اما مفید بیدار شدم ... یاد حرفهایی افتادم که شب بین منو برادرم رد و بدل شد .. تصویر دختر خواهرم که حالا دختر بزرگی شده اومده جلو چشمم .... اونی که تولدش با اخرین ترم داشنگاهی من مصادف بود .. حالا اون کلاس دوم دبستان و من .....
آره من کم کم سنم بالا رفته ... درست ۸ سال گذشته سابقه کاری من تو دبیرستان ...
.... میدونین چی تو ذهنم گذشت ؟ " ای بابا ۸ سال دور خودم دارم میچرخم !" .... !!!! ..... و این جمله رو بلند دنبالش گفتم :
"بالاخره باید دور یه چیزی بگردیم دیگه .... دنیاست دور این نگردیم باید دور مسئله دیگه !!!!! ....." ...... خیلی جالبه . به نظرم دنیا همینه .... هر کسی بالاخره داره دور یه مسئله ... یه مشکل چمیدونم هر چی ااسمشو بذارین میگرده .....
اینم رســـــــــــــــــــــــــــــم زندگی!
این بیرون اومدن از کار برای چند مدت هم یکی از اون لحظات توقف بود و تفکر کردن برای من ... تا فرصت کنم که انگیزه هام رو دوباره بررسی کنم و با دید جدید و البته درست دوباره پا به محیط مدرسه بذارم ... خلاصه که دارم وارد عرصه جدید زندگی کاری میشم ... و از این اتفاق خوشحالم
اینجا همونجایی که لحظه ای باید بایستیم و به گوشه ای برای تنها بودن و خوب فکر کردن پناه ببریم همون چیزی که تو چند تا پست قبلی نوشتم .... آره اونجا همین جاست ....
تو رو بخدا این کار رو بکنین .... چون ارزش سالها عبادت رو داره اگر ایمان دارین و مذهبی هستین ... و اگر نه ..... اینطوری بهش نگاه کنین که برای بهتر زندگی کردن دمی تفکر خیلی با ارزش تر زا دائما دویدن و عرق ریختنه .... شاید بشه حداقل راه کوتاه تری برای رسیدن به آرامش و خواسته هامون طی کنیم ... آزمایشش مجانیه
ربنا لا تواخذنا ان نسینا او اخطانا .. و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا ....
" پروردگارار، اگر چیزی را فراموش کردیم یا به خطا رفتیم مارا مواخذه نکن ... پروردگارا هیچ تکلیف گران و طاقت فرسایی بر ما نگذار چنان که بر پیشنینیان ما نهادی"
ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا .. انت مولانا فانصرنا علی القوم الظالمین ...
"پروردگارا ان بار را که فوق طاقت ماست بر دوش ما قرار مده، ما را بیامرز و گناهان ما را ببخش و بر ما رحمت فرما ... تنها تو سلطا یار و یاور مایی ... پس ما را بر گروه ستکاران یاری فرما "
تو رو بخدا چطور باید به آیات نگاه کرد ... چطور ما خدا رو نمی بینیم ؟؟ کسی رو که حتی یاد میده بهمون چطور باهاش حرف بزنیم ... چطور ازش بخایم پس ما چرا گستاخیم چرا نمیتونیم ازش خالصانه ... مهربابنانه تشکر کینم و .... ... چطور .... ای خدا فقط ما رو ببخش ... همین !
و برا زنده ای که هرگز نمیمیرد توکل کن و اورا ستایش کن که او برای اگاهی به گناهان بنده خویش کافی است !
امروز یکروز از عید سعید فطر گذشته ... و من اروم اروم به این نکته پی بردم که " من خیلی آرامش پیدا کردم!!! .... اونم من که برای کوچکترین کاری پر میشدم از اضطراب و استرس ! ... چطور ممکنه که این طور بی خیال و راحت بگیر و آسوده خیال باشم ؟؟؟؟ ...... اره اینها همش لطف خداست ! ... همون خدایی که در نزدیکترین فاصله ممکن با بنده هاش قرار گرفته ... مگر میشه غیر از این تصور کرد ... من حدود ۱۰ سال از عمرم رو یبا اضطراب زندگی کردم .... و حالا رسیدم به " آرامــــــــــــــــــــــــش" این بزرگترین گنج زندگی انسان ..
میتونم قسم بخورم که اگر کرور کرور پول باشه ... اگر تمام دلخواستنی های دنیا رو داشته باشی .... اگر بهترین امکانات رو داشته باشی اما " آرامش " نداشته باشی همه این نعمت های دنیا رو به معنای واقعی " تلف " میکنی .
نمیدونم نظرت چیه ؟؟؟ .... اما اگر بهم سر زدی حتما برام بنویس که نظرت چیه دوست خوبم
من از تمامی این ایات اینطور برداشت میکنم که : خدا دوست داره بنده هاش تمام توجه اشون معطوف اون باشه ... نه به زبان بگن خدایا ما تو را میپرستیم و در باطن به پول ... به خونه ... زن ... شوهر ... بچه .... رییس اداره .... نمیدونم به فلان پزشک تو بیماری .... خودشون رو محتاج بدونن .... بخدا قسم آیاتی هست که واضح خداوند میگه شماها با من باشین تا من هم نهایت لطف خودم رو نصیب شما کنم ! ...
من بار دومی هست که خدا بهم توفیق داده قران رو بخونم ... ازش نت برداشتم دفعه اولی که خوندمش اما این بار هم چیزهای جدیدی ازش یاد گرفتم ... ساعتی که دارم قران میخونم خیلی آرامش بهم دست میده ، یه حس خوب ... یه حس عجیب و دوست داشتنی. احساس میکنم همیشه باید قران بخونم تا ارتباطم با خدا قطع نشه .
میدونین فهمیدم که باید بدون هیچ آداب و ادا و اصولی با خدا حرف زد ... خدا میدونه که حتی در دل ما ذهن ما چی میگذره ...اما شاید به زبون اووردن حاجات و نیات ما براش جالبه . بخدا نه نذر میخاد .. نه توسل به این و اون ... باید بخودش پناه برد .. بخودش گفت تا همه چیز روبراه شه ... اما خدا دائما از بشرش مبخاد که فقط او را بپرسته .. از خودش بخاد ... نترسه از حوادث روزگار ... هر موضوعی پیش آمد کرد رو از جانب خدا بدونه و از اینکه چه خواهد شد هراس نداشته باشه .... کاش اینو میفهمیدیم ... ای کاششششششششش
گاهی تو زندگی باید همون جایی که هستیم لحظه ای بایستیم و منتظر باشیم برای حوادث مهم زندگی؟؟؟ .... باید صبر کرد ... تو نوبت موند ... و برای لحظاتی که شاید اندازه یک سال باشه هم به خودمون استراحت بدیم ؟؟؟ ....
... تا حالا فکر کردین که " زمانی که داریم تا اخرین حد توان تلاش میکنیم برای رسیدن به چیزی و سر سوزنی هم از اون نصیبمون نمیشه چکار باید بکنیم ؟؟؟
گاهی انگار بد هم نیست که دقایقی از تلاش دست برداریم ... سعی کنیم به ارامش دست پیدا کنیم و دیگه واقعا از خدا بخواهیم که کمکمون کنه .... ؟؟
این یعنی اگاهانه به زندگی نگاه کردن ... یعنی کمی تفکر به جای نا خوداگاه تکرار مکررات .... این نظر منه .... نظر تو دوست خوبم چیه ؟؟؟
امروز شده بودم همون دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده دانشگاه تهران که با ذوق و شوق، بی خبر از همه مشکلات محیط کار وارد آموزش و پرورش شده بود ... اومده بود تا تدریس کنه اونم با عشق و علاقه ... انگیزه امروز ؛همون انگیزه قبلی بود .... این بزرگترین موهبت بود برای من که خواسته بودم با کارم ... با محیط کارم با دانش اموزام ... خدا حافظی کنم ....
شکرانه این نعمت بزگ خداوند به من ... کمکی بود که بهشون کردم تا نمره قبولی بگیرن ... نگاهها .. پچ پچ ها .... رو نادیده گرفتم برای اولین و اخرین بار .... تا خوشحال باشن که از درس " زبان انگلیسی" نمره قبولی میگیرن .... و وقتی فهمیدم انگیزه شده برای امتحانات بعدیشون .... از انجام این کار خوم راضی شدم بیشتر ازساعات قبل ....
این منم اینک راضی و شاکر پروردگار مهربان .... اویی که منو با تمام لطف خودش به این مسیر هدایت کرده .... خدایا با تمام وجــــــــــــــــــود " شکــــــــــــــــــر